لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.
با تشکر.
J:این جا رو ببین شرلوک.یه ایمیل از طرف فرگوسنه.
SH:چی نوشته؟
شرلوک و جان در اتاق گرم همیشگیشان ، در خیابان بیکر بودند.آرامش پس از مدت ها ، دوباره به آن جا بازگشته بود.
J:نوشته که یاقوت رو به دکتر نایتلی برگردونده.چون اون یاقوت رو حق خودش نمی دونسته.
SH:پس خوش به حال دکتر نایتلی وقتی که از زندان میاد بیرون.
J:فکر کنم اگه همون اول قضیه رو دوستانه با فرگوسن در میون می ذاشت این قدر سختی نمی کشید و قضیه رو هم پیچیده نمی کرد.
SH:مردم اغلب عادت دارن که مسائل رو پیچیده تر از اون چیزی که هستن بکنن.
جان خمیازه ای کشید و دستانش رو برای رفع خستگی ، کش و قوصی داد.
J:خب ، فکر کنم که دوباره آرامش به خیابون بیکر برگشته.
SH:شاید مثل همیشه آرامش قبل از طوفانه.
جان می خندد.
J:شاید!مثل همیشه. :)
SH:رزی کجاست؟
J:مهد کودکه.همین الان هاست که باید برم دنبالش.
جان از جایش بر می خیزد و پس از برداشتن کتش می رود.
J:فعلا خداحافظ.
پس از رفتن جان ، سکوت اتاق کوچک خیابان بیکر را در بر می گیرد.فقط صدای تیک تاک ساعت دیواری قدیمی خانم هادسون به گوش می رسد.واقعا به نظر می رسید که آرامش دوباره به خیابان بیکر برگشته.ناگهان صدای گوشی موبایل شرلوک صدای تیک تاک ساعت را در خودش محو می کند.به صفحه ی گوشی نگاه می کند.شماره ناشناس است.

SH:بله؟
صدای زنی پرسید:
-آقای هلمز؟
SH:بله.خودم هستم.
-آقای شرلوک هلمز؟
SH:بله.
-خدا رو شکر.من باربارا میسون هستم.می خواستم بدونم که شما اخیرا شخصی رو گم نکردید؟
SH:شخصی رو گم .... .
به ناگهان شرلوک از ادامه دادن حرفش باز می ایستد.
SH:یوروس.
B:بله؟؟؟چی گفتید؟
SH:یوروس.خواهرم.
B:ببینید من نمی دونم اسمش چیه ولی حدود یک ماه پیش ، سرد و خسته در کناره ی ساحل شهر بندری پیداش کردم.مشخصاتش رو بگید تا باور کنم که می شناسیدش.
SH:اون موهای مشکی داره.تقریبا قد بلنده و .... و .... و صورت کشیده ای هم داره.
B:ظاهرا که درست می گید.به آدرسی که براوتون SMS می کنم بیاید.شهر ساحلی.
SH:بله حتما.لطفا آدرس رو سریع تر بفرستید.
* * *
تاکسی جلوی یک آپارتمان ایستاد.شرلوک به سرعت از تاکسی پیاده شد و به سمت آپارتمان رفت.فورا زنگ طبقه ی چهارم را به صدا در آورد.
B:بله؟
SH:شرلوک هلمزم.
B:بیا بالا.
و در باز شد.آسانسور پر بود و پایین نمی آمد برای همین مجبور شد که از پله ها بالا برود.وقتی به طبقه ی چهارم رسید به خاطر دویدن روی پله ها نفس نفس می زد.وقتی به طبقه ی چهارم رسید ، باربارا میسون جلوی در واحد خودش ایستاده بود.شرلوک جلو رفت.
SH:اون کجاست؟
B:مدارکش رو که گفتم بیارید ، آوردید.برای این که بدونم واقعا خواهرتونه به مدارک احتیاج دارم.
SH:اون خواهر منه.
B:مدارک.
SH:مدارکش رو ندارم.
B:اون خواهرتونه و شما نمی تونید حتی کارت شناساییش رو بیارید؟
SH:ببینید اون خواهر منه که حدود یه ماهه که فکر می کردم مرده.لطفا.لطفا بذارید ببینمش.
B:متاسفم.اگه همین الان نرید نگهبان آپارتمان رو خبر می کنم.
و خواست برود و در را ببندد.
SH:صبر کن.باشه.یه لحظه.
شرلوک شماره ی مایکرافت را گرفت.
M:شرلوک؟
SH:مایکرافت ، گوش کن.همین الان ، تاکید می کنم همین الان کارت شناسایی یوروس رو بردار و به آدرسی که برات SMS می کنم بیا.یه جا توی شهر بندریه نزدیک به شرینفورده.
M:حالت خوبه شرلوک؟تو اون جا چه کار می کنی؟
SH:همین الان مایکرافت.
M:شوخی می کنی؟یوروس که کارت شناسایی نداره.
SH:هر چیزی که نشون می ده من برادرشم رو بردار و بیا به این آدرس.زووود.
M:شر .... .
شرلوک تماس را قطع می کند و شروع به تایپ کردن آدرس می کند تا آن را برای مایکرافت بفرستد.آدرس را می فرستد.
B:می تونی بیای داخل.
SH:چی؟
B:من می تونم آدما رو از حالت چهره شون بشناسم.با این حالی که تو داری ، به نظرم واقعا برادرشی.چهره ات که نشون می دی یه برادر دلسوزی.ولی مهم تر از همه.کیه که شرلوک هلمز رو نشناسه و بهش اعتماد نداشته باشه.من فقط تعجب کرده بودم که اون چطور می تونه خواهر شما باشه.می تونی تا مدارک رو میارن ببینیش.ولی خوابه.لطفا سر و صدا نکن.بفرمایید داخل آقای کارآگاه.
* * *
مایکرافت در حالی که عرض اتاق را طی می کرد گفت:
M:خب ، نمی خواین توضیح بدین که چرا وقتی پیداش کردید به پلیس خبر ندادید؟
B:دلیلم ، کاملا موجهه آقا.اون از پلیس ها می ترسید.با این که حافظه اش رو از دست داده بود ولی به محض این که پلیسی می دید و یا می دید که جلوی اسکاتلندیارد ایستادیم ، شروع می کرد به لرزیدن.لرزیدن از ترس.
M:با این حال عقل درست و منطق می گه که باید این کار رو می کردید.
B:من به احساسم گوش می دم نه به باید های مسخره.من پزشکم آقا و هدفم هم درمان و مراعات حال بیمار هست.نمی تونستم تا دبیل ترسش رو ندونم به دست پلیس بسپارمش.اون از لحاظ فیزیکی سالم بود فقط به خاطر هایپوکسی مغزی حافظه اش رو از دست داده بود ولی طبق تشخیص من ، به زودی به یاد می آورد که کی هست.خوشبختانه مدت زیر آب بودنش زیاد نبود و امواج به ساحل آورده بودنش برای همین آسیب مغزی زیادی رخ نداده بود.من وقتی پیداش کردم که خیس بود و از سرما به خودش می لرزید.برای همین بردمش بیمارستان و بعد از انجام تمام بررسی خواستم به پلیس گزارش بدم ولی حسی که داشتم می گفت که نباید این کار رو بکنم.به نظر انسان بی آزاری میومد.
(هایپوکسی مغزی یا نرسیدن اکسیژن به مغز عارضه ای است که در آن مغز با کمبود اکسیژن مواجه می شود.شمار زیادی از اختلالات می توانند منجر به هایپوکسی مغزی شوند که شامل سکته های مغزی ، مسمومیت با کربن مونواکسید ، ایست قلبی ، غرق شدگی ، خفه شدگی و مشکلات مادرزادی می باشد.(در این جا یوروس به خاطر غرق شدگی دچار هایپوکسی مغزی شده.)علایم نرسیدن اکسیژن به مغز طیف بالینی خفیف تا شدیدی را در بر می گیرد.یکی از علایم خفیف آن ، اختلال موقت در حافظه است که یوروس به آن دچار شده.برای اطلاعات بیشتر در مورد هایپوکسی مغزی می تونید در اینترنت این کلمه رو سرچ کنید.)
مایکرافت خنده ی کوتاهی می کند.
M:بی آزار؟؟؟ما الان به خاطر کاری که حس شما می گفت درسته ، یک ماهه که عذاداریم.
SH:بسه مایکرافت.ممنون که از خواهرمون مراقبت کردید.باید ببریمش خونه.
مایکرافت بی توجه به حرف شرلوک ادامه داد:
M:برای همین بعد از این که اون ناحیه رو زیر و رو کردیم هیچ اثری ازش پیدا نکردیم.شواهد می گفت که قایق نزدیک ساحل غرق شده.ماهیگیر سالم پیدا شد ولی یورورس رو پیدا نکردیم.فکر کردیم غرق شده.برای همین وجب به وجب نقاط نزدیک به اون قسمت اقیانوس رو گشتیم.آخه با خودت چی فکر کرده بودی؟
SH:مایکرافت ، گفتم بسه.
M:اما اون .... .
SH:مایکرافت!
مایکرافت با عصبانیت روی صندلی نشست.
SH:گفتید حافظه اش رو به دست میاره؟
B:بله.به مرور زمان.وقتی که برای مدتی زیر آب بوده ، کمبود اکسیژن باعث شده که به سلول های مغزی اکسیژن کافی نرسه.خوشبختانه امواج شدید فورا به ساحل آوردنش و آسیب مغزی خفیف بوده و برای همین موجب اختلال موقت در حافظه شده.همین امروز اولین اسمی که به یاد آورد شرلوک هلمز بود.برای همین با شما تماس گرفتم.می دونید.این روزها شماره ی شما رو به راحتی می شه گیر آورد.ولی هنوز هم نمی دونه شما کی هستید.نمی دونه که شرلوک کیه فقط می دونه که این اسم در خاطراتشه.اول فکر کردم ممکنه یکی از موکل های شما بوده باشه و می خواستم ازتون بپرسم بلکه شاید اطلاعاتی از خانواده اش داشته باشید ولی وقتی گفتید خواهرتونه شوکه شدم.نمی دونستم که شما خواهر دارید.
SH:می خوام ببرمش خونه.
B:پس باید بیدارش کنم.بذارید تا برم و باهاش صحبت کنم.
* * *
دو ماه بعد
SH:شب پاییزیِ بارونی و سردیه.
شرلوک و یوروس هر دو از پنجره به خیابان بیکر که از آب باران خیس شده بود ، نگاه می کردند.
E:اوهوم.
SH:پاییز کم کم داره تموم می شه.به زودی زمستون میاد و سال نو.کلی براش برنامه داریم. :)
یوروس لبخند می زند.
E:هنوز هم باورم نمی شه که من یه برادر دارم.
SH:دو برادر.
E:البته.ولی اون یه جورایی همیشه سرش شلوغه.حتی اگه شلوغ هم نباشه خودش سرش رو شلوغ می کنه.
SH:هنوز هم هیچ چی از گذشته یادت نمیاد؟
E:نه.به جز این که یه سگ به اسم رد بیرد داشتیم.
شرلوک خنده ی تلخی می کند.
E:چی شد که سگمون مرد؟
SH:یه اشتباه باعث این اتفاق شد.یه اشتباه که همه مون مسئولش بودیم.
E:کاش هنوز زنده بود.یه چیزهای محو یادم میاد که تو وقتی بچه بودی ، خیلی دوستش داشتی و همیشه باهاش بازی می کردی.
SH:آره.ولی زود از پیشم رفت.به زودی چیزهای بیشتری یادت میاد.دلیل هر کدوم رو برات توضیح می دم.
شرلوک با خودش فکر می کرد که شاید اکنون نوبت اوست که باید بعضی خاطرات را برای یوروس یادآوری کند.
E:ببین.بارون بند اومده.
SH:یه فکری دارم.چطوره بریم مثل دفعه ی قبل (اشاره به اپیزود کارآگاه دورغگو. :) ) سیب زمینی سرخ کرده بخوریم.هان؟موافقی؟
E:فکر خوبیه.من سس کچاپ هم می خوام.
SH:موافقم.ترکیب خوبی می شه.بریم.

خواهر و برادر از اتاق گرم خیابان بیکر ، به هوای سرد پاییزی خیابان قدم گذاشتند و قدم زنان در حالی که از ته قلب شاد بودند ، به سمت دکه ی فست فود فروشی همان نزدیکی رفتند.

پایان.
* * *
خدایی این درسته؟ نه این درسته blogix جان؟ که به خاطر محدودیت تعداد حروف هر پست، این پست دو تیکه میشد؟ خخخ :))