خانم هادسون بعد از گفتن این اسم با صدایی بلند و متعجب ، پرده های پنجره های اتاق را کنار زد.
Mrs Hudson : شرلوک با این وضع به زودی نابود می شی!
شرلوک بر روی صندلی نشسته بود و با قیافه ای بی حال به سقف زل زده بود.
SH : من خوبم ، خانم هادسون.
Mrs Hudson : دارم می بینم!پاشو.پاشو حداقل یه کم برو بیرون.یه کم قدم بزن شاید از این حال در بیای.
شرلوک چشمانش را از سقف به سمت زمین چرخاند.
SH : خانم هادسون ، گفتم که خوبم.
Mrs Hudson : شرلوک با زبون خوش برو بیرون یه کم حال و هوات رو عوض کن.
SH : خانم هادسون ، فکر نکنم بتونید به من دستور بدین.
Mrs Hudson : من صاحب خونه تم و می تونم بهت بگم که بری بیرون.
SH : این جزو قرارداد و اجاره نامه نبود خانم هادسون.من پنج ماه پیش باز قرارداد یک ساله ی خونه رو امضا کردم و تا هفت ماه دیگه نمی تونید هیچ جوره منو بندازین بیرون!
Mrs Hudson : پاشو برو بیرون و یه هوایی تازه کن.پاشو.
SH: زنده بودن موریارتی... آسیبی که به رزی و جان میرسونه... این کابوس ها... مدام تکرار میشن...
شرلوک نفس عمیقی می کشد.)
SH: باید بعدا نگران این باشم.
از روی کاناپه بلند می شود. به ساعت نگاه می کند. فقط 15 دقیقه خوابیده بود ولی بازم کابوسی که این چند وقت می دید تکرار شده بود.
SH: یه پرونده جدید وجود داره. زمان خیلی مهمه...
کتش را می پوشد و کلاهش رو سر می گذارد. همون کلاه همیشگی نیست. آن را دیگر نمی پوشد. روزنامه ای روی زمین با عنوان کارآگاه کلاهپوش (Hat Detective) نظرش را جلب می کند. روزنامه را با پا لگد می کند.
SH: باید چیزای قدیمی رو از جلو چشمم دور کنم. باید این جا رو تمیز کنم.
ولی می داند که این حرف ها فقط در حد یک "باید" باقی می مانند.
یکی از شب های سرد زمستان لندن است. کلاه منگوله داری که رزی در شب سال نو به عنوان هدیه بهش داده بود را می پوشد. زیر لب زمزمه می کند:
SH: حداقل گرم است...
از پله ها پایین می رود. خانم هادسون چند روزی می شود که برای دیدن دوستانش به یکی از شهرهای اطراف سفر کرده است. در را می بندد. تابلوی 221B یخ زده است و آثار بسیار کوچکی از قندیل های یخ زده به چشم می خورد. به سمت آپارتمانی که لستراد 30 دقیقه پیش تلفنی خبرش کرده بود راهی می شود.
* * *
-صحنه جرم ... وارد نشوید.-
نوارهای زرد رنگی که اطراف ساختمان کشیده شده بودند، این هشدار را به عابران پیاده گوشزد می کردند.
SH: یک دختر مرده دیگه؟ این موارد دیگه دارن زیاد رایج میشن...
L (لستراد): بله... این چهارمین مورده... تو رو یاد چیزی نمیندازه؟
شرلوک سکوت می کند. اما در ذهنش اقرار می کند که شبیه پرونده ی صورتی است. وارد واحد طبقه ی دوم می شود.
SH:میز آشپزخونه برای بیشتر از یه نفر غذا روشه... هوممم...
L: اسمش سارا استون (Sara Stone) عه... کسی که فوت شده...
SH: چرا حدقه چشمش تقریبا سیاهه؟
L: باید جسد رو برای کالبد شکافی بفرستیم. هیچ چی معلوم نیست.
ذهن شرلوک: آیا موقع خواب مرده؟ نه خونی دیده میشه؟ نه اثری از ورود به زور دیده میشه؟ این جا چه اتفاقی افتاده؟ مضنون اصلی قتل؟ زمان و دلیل قتل؟؟
SH: نه خونی، نه اثری از خفگی، نه ضربه فیزیکی، به جز اون حلقه های تیره زیر چشم هاش...
L: شاید از کم خوابیه.
شرلوک توجهی نمی کند.
ذهن شرلوک: مرگش میتونه با مواد باشه یا الکل یا یه چیز شوم تر؟ یا با سم مسموم شده باشه... با توجه به شرایط جسد ساعت 1:05 دقیقه صبح مسموم شده... هوممم... جالبه...
SH: مطمئنم با سم مسموم شده. اما این که چیه شک دارم. بعد از کالبد شکافی مشخص میشه. یکی مسمومش کرده. اما کی؟ میتونه اتفاقی بوده باشه؟ چه مدارکی پیدا کردین؟
L: گوشیش و لپ تاپش.
SH: می خوام برسیشون کنم. اثر انگشت؟
L: اثر انگشتی پیدا نشده. اونجان، میتونی ببینیشون.
شرلوک گوشی مقتول را بررسی می کند.
SH: پین داره. تعجبی هم نداره.
به طور تصادفی رمز 1234 رو امتحان می کند و در کمال تعجب گوشی باز می شود.
SH: اصلا چرا رمز گذاشته؟
گوشی را چک می کند و بخش تماس ها نظرش را جلب می کند.
قسمت پنجم (قسمت پایانی) - خاطرات باید دوباره ساخته شوند!
(!Memories must be rebuilt)
"بیمارستان بارت" ، ساعت 19:26
K:مالی؟!حالت خوبه؟
کاترین در حالی که با نگرانی به مالی نگاه می کرد این کلمات را به زبان آورد.مالی که تا آن زمان سعی داشت که نشان دهد بر روی کارش متمرکز است ناگهان جا خورد و از افکار عمیقش بیرون آمد و رو به کاترین گفت:
M:آآآ .... آره.خوبم.
K:به نظر تو خودتی و یه طوری به در اون اتاق نگاه می کنی که انگار یه هیولا پشت اون دره.
مالی می خندد و می گوید:
M:چرند نگو کاترین.من اصلا به اون در نگاه نمی کنم.
K:آره جون خودت.پس این منم که دم به دقیقه به در نگاه می کنم و اضطراب نمی ذاره روی کاری که دارم می کنم تمرکز کنم.
در این جا کاترین صدایش را پایین تر می آورد و می گوید:
K:ببینم.نکنه خبراییه؟
مالی چشم هایش را می چرخاند و نفسش را با سرعت بیرون می دهد:
M:کاترین ، ببینم امروز چی شده که هی به من داری گیر می دی؟
کاترین لبخند شیطنت آمیزی می زند و می گوید:
K:خب ، بذار تا برات توضیح بدم که چی شده.از دیشب که جناب هلمز قدم به آزمایشگاه محقر ما گذاشته و به ما افتخار دادن ، تو مثل ذرت توی تابه شدی.
M:ذرت توی تابه؟!!
K:بله.دقیقا.ذرت توی تابه ، وقتی که می خوای پاپ کرن درست کنی ، اول سرخ می شه و بعد از کلی بالا و پایین پریدن ، یه هو می ترکه.
M:کاترین ، دست از این حرف های چرند بردار.
K:بذار بقیه حرفم رو بگم.تو هم از وقتی اومد اول سرخ شدی.بعدش هم به سرعت متوجه سوختگی سر انگشت های دستش شدی و به سرعت این طرف و اون طرف می رفتی و دنبال باند و ماده ی ضدعفونی کننده می گشتی.هزار بار هم ازش پرسیدی که چی شده.
M:محض رضای خدا.
K:بعدش هم در حالی شب قبل از دیشب شیفت بودی ، به من التماس کردی که دیشب رو به جای من بمونی و وقتی که من بهت گفتم تو با این خستگی و چشم های قرمز و پف کرده نمی تونی دیگه شیفت وایسی ، اعتراض کردی که می تونی و یه سری چرت و پرت دیگه سر هم کردی.امروز هم اومدم و دیدم مثل ماتم زده ها هنوز این جایی و نرفتی.
M:چون ساعت کاریمه.
K:دیشب چی؟دیشب هم ساعت کاریت بود؟
M:کاتریییین!
K:فقط سعی دارم که بهت بفهمونم که 48 ساعته نخوابیدی!
M:بس کن.
K:ببینم.این جناب هلمز از دیشب تا الان توی اون اتاق دقیقا داره چی رو زیر میکروسکوپ نگاه می کنه که هنوز تمومی نداره؟چه آزمایشاتی رو انجام می ده که حتی یه لحظه ام از اتاق بیرون نمیاد؟این جا که اتاق آزمایش مخصوصش نیست که هر وقت می خواد میاد این جا و می ره توی اون اتاق و سراغ اون میکروسکوپ کوفتی!
M:کاتریییین!یواش تر.
K:اتفاقا می خوام که بشنوه.
در همین لحظه کاترین از روی صندلی بلند می شود و به سمت در می رود.
M:کاترین می خوای چه کار کنی؟
K:می خوام ازش بپرسم که زنده است یا همون جا خفه شده.
M:نه صبر کن.
مالی هم از روی صندلی بلند می شود و به طرف کاترین می رود و سعی می کند که جلویش را بگیرد.
در همین لحظه جان داخل می شود و با بهت زدگی به درگیری بین مالی و کاترین نگاه می کند.جان برای جلب توجه آن دو سرفه ی کوتاهی می کند.
M:جااان ، از کی این جایی؟
J:همین الان اومدم.فکر کنم شرلوک باید هنوز این جا باشه.
K:بله.از دیشب تا الان از اون اتاق کوفتی جُم نخورده.
J:آمم .... واقعا؟خب می دونید ، اخلاقشه.وقتی داره یه چیزی رو آزمایش می کنه ، بی وققه کار می کنه.یعنی .... چطوری بگم؟خب ، می دونید .... .
K:بسه دیگه.نمی خوام راجع به اخلاق اون چیزی بگی.بیچاره شماها!
کاترین با عصبانیت از اتاق خارج می شود.جان با تعجب ابرو بالا می اندازد و می پرسد:
J:چرا این طوری کرد؟من حرف بدی زدم؟
M:نه.به هیچ وجه.می رم ببینم چی شده.شرلوک تو اتاقه.
و مالی با دست پاچگی به دنبال کاترین از اتاق خارج می شود.جان شانه هایش را بالا می اندازد و به طرف در اتاق می رود.سه تقه به در می زند و داخل می شود.
شرلوک پشت لپ تاپ نشسته بود و داشت نوشته هایی را می خواند.در یک دستش هم لوله ای از مواد آزمایش که معلوم نبود چه بودند ، قرار داشت.
ادامه در ادامه مطلب. (آه این محدودیت تعداد حرف این جا...)
Mrs Hudson:از سه شب پیش اومده.ولی چون وقتی اومد تاکید کرد که فعلا نمی خواد کسی رو ببینه ، بهت زنگ نزدم.
J:آره.فکر کنم منظورش از کسی همون من بودم.
Mrs Hudson:آه جان ، اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمی تونستم بگم که کسی حتی بهش سر می زنه.
بعد از یک ماه که از مرگ یوروس گذشته بود ، شرلوک به خانه برگشته بود و خانم هادسون سه روز بعد از بازگشت شرلوک بالاخره با جان تماس گرفته بود و خبر بازگشت شرلوک را داده بود.
Mrs Hudson:از وقتی که اومده شب ها می ره روی پشت بوم و زل می زنه به آسمون.حدود سه ساعتی اون جا می مونه و بعدش می ره تو اتاقش و در رو می بنده.در حدی غذا می خوره که فقط زنده بمونه.
J:زل می زنه به آسمون؟
Mrs Hudson:آره.خیلی نگرانشم.یه شب به من گفت که یکی از ستاره های آسمون کمی از جای قبلیش در آسمون حرکت کرد و بعد خاموش شد.تا این جای حرفش ظاهرا طبیعی به نظر می رسه ولی بعدش ازم پرسید که نظرم در مورد خاموش شدن ستاره ها چیه!ازم پرسید که به نظرم وقتی یه ستاره خاموشه می شه فقط مربوط به تموم شدن عمر ستاره هاست و یا این که نشون دهنده ی مرگ یکی آدم هاست!ازم پرسید که به این که هر انسانی یه ستاره داره و این که زمانی که اون آدم می میره ستاره هم خاموش می شه ، باور دارم یا نه!
جان به فکر فرو رفت.
J:آم ... خانم هادسون.به نظرتون سوال هاش دلیلی هم دارن؟
Mrs Hudson:قبلا که برای هر سوالی که می پرسید ، حتی اگه مسخره هم بود ، یه دلیلی داشت.ولی الان ... آه!نمی دونم!
J:خیله خب.باید باهاش صحبت کنم.
Mrs Hudson:چای بیارم؟
J:نه خانم هادسون.خیلی ممنونم.الان فقط می خوام باهاش صحبت کنم.
Mes Hudson:خیلی نگرانشم جان.سعی کن از این حال و هوا درش بیاری.
فقط یه توضیحی قبل از این که برید ادامه ی مطلب و داستان رو بخونید بدم. تصویرهایی که در بین متن داستان استفاده می کنم (همین طور که در قسمت اول و دوم داستانی هم دیدید.) برای تصویر سازی هر چه بهتر داستانه. یکی از این تصویرها ، تصویر خونه ی قدیمی شرلوکه که مایکرافت ، شرلوک و جان رو به روی خونه ایستادن. می خواستم بگم توی این تصویر فقط می خواستم تصویر خونه ی بچگی های شرلوک رو یادآوری کنم و این سه نفر (مایکرافت ، شرلوک و جان) ربطی به خاطره ای که شرلوک به یاد میاره ندارن. اگه داستان رو بخونید متوجه می شید که چی می گم. پس برای خوندن داستان ، بریم ادامه ی مطلب. 🌹
این از داستانیهاییه که قبلا توی 5 قسمت نوشتم می خواستم همه شو توی یه پست بیارم که نمیشد چون این جا محدودیت تعداد حرف (20000 حرف) برای هر پست وجود داره پس بازم قسمتا رو جدا جدا میذارم. زیاد قابل توجه نیست و قطعا اگه الان بخوام یکی بنویسم، صد در صد به این شکل نیست ولی خب چون از نوشته های خیلی قدیمه (مربوط به سال 1400)، دلم نیومد که این جا نباشه.