توی وبلاگ قبلی یه سری اوقات یه برگهایی از خاطرات و روزمرگیهای خودم هم مینوشتم که برای خودم ارزشمندن. تصمیمی فعلا برای روزانه نویسی و وبلاگ روزانه نویسی ندارم برای همین یه سری ها رو به این جا منتقل میکنم. نمونه اش همین پسته که مربوط به تاریخ ۰۴/۱۱/۰۶ عه. :) همین.
پتو پیچ! در حالی که مخاط بینیم از سرمای هوا خشک شده (توقع آبریزش بینی داشتم!) و در حالی که حس میکنم باز به برنامه ریزی که کردم این که یه دور هر ۷ فایل امتحان دوشنبه رو بخونم، نمیرسم، و در حالی که لپ تاپم به اینترنت وصل نمیشه و نمیدونم مشکل نرمافزاریه یا به خاطر وضعیت اینترنته، دارم با گوشی تایپ میکنم.(منظورم اینه که اگه با گوشی میشه به سایتای داخلی وصل شد، چرا الان با سیستم نمیشه؟!) و آره، این پست یه پست دیگه راجع به خودمه و نه شرلوک. سعی میکنم پستای این جا رو با زندگی خودم پر نکنم ولی همیشه، نمیشه. قافیه! هه هه هه! پس ادامه مطلب، حاوی مطلب خاصی نیست و با از دست دادنش چیزی رو از دست نمیدین.
* * *
فا...(ک؟)... فحش ندم، نه؟... نمیشه... امتحانات شروع شدن و هوای اتاق اصلا مثل گرمی معمول هوای اتاق نیست. شوفاژ کوچیکی که اگه دست بزنی داغه ولی محیط اتاقو گرم نمیکنه چون کوچیکه و سرمای یخیِ هوای بیرون که برفای مونده از سه یا چهار روز پیش برای خودشون فریزری درست کردن و طراحی نامناسب بدون عایق حرارتی و مهندسی نشده ساختمان خوابگاه باعث سرد بودن محیط اتاق شده. کمد دیواریم که دیواره اش به محیط بیرون ساختمان وصله، اکه بگم از یخچال سردتره و اگه بازش کنی هوای سردش میاد توی اتاق، بیراه نگفتم! به حدی که سه لایه لباس + جوراب + کلاه و یه پتو و پارچه ای که موقتا اطراف تخت با یه... آم، اسمش چی بود؟ ملحفه؟ نه ن این نبوده، یادم نمیاد. از این پارچه چارخونه ایاست برای لوازم خواب... به همراه حوله (پارچه هه طول کافی نداره.) کشیدم و یه پناهگاه مثلا گرم موقت درست کردم هم باعث گرم شدن نمیشه. و خب، فاک... آره! :)
نایلون بزرگی که پنجره چسبوندم (با نوار چسب!) برای جلوگیری از ورود هوای سرد هم تاثیری نداشته! دارم... یخ... میزنم.
به سرپرست خوابگاه گفتم. گفت میگن شوفاژ بزرگ سالنو بیارن و بیان پنجره ها رو seal بندی کنن. ولی فکر کنم تا بیان بهار شده!! :))
خوندن درسی که چطور بگم، اطلاعات جالبی که باعث بشه مغزم دوپامین ترشح کنه رو نداره، همه چیزو سخت تر میکنه. دوپامین مغزی جدیدا برام شده همه چیز! وگرنه افسرده میشم... در صورتی که دوپامین دیتاکس لازمم و ترشح دوپامین های سریع و بازه کوتاه خودش برای مغز و تمرکز سمن!
J: حداقل یه جایی برای خواب داری!
- شات آپ جان!
یاد یه چیزی افتادم، یه داستان کوتاه که جزئیاتشو یادم نیست ولی کلیاتش این بود که پرنده ای چشم یه غورباقه رو کور کرده بود و غورباقه داشت درد و دل میکرد که دوستش گفت تو خوبی و به این فکر کن که یه غورباقه اون طرف برکه دو چشمشو اون پرنده کور کرده!
البته باید بگم که این موضوع که گفتم با قدردان چیزهایی که انسان داره و شکرگزار باید باشه، هیچ تضادی نداره و دو تا ژانر مختلف هستن! مثل دو فیلم مختلف... پس دوباره آره، شات آپ جناب جان هیمیش واتسون! آآ، این یکی اندرسون بود نه جان!!! :)))
سرده... روزمرگی داره منو میکشه... قاتل من همینه مطمئن باشین... امروز : صبح امتحان، ظهر ناهار، بعد ناهار خواب به دلیل بیدار بودن تا ۵ صبح، ۶ عصر بیدار شدن و درس خوندن تا الان، و شام، کلوچه مخصوص شهر خودمون که مامانم گذاشته بود ... با چهار بزرگ چای برای گرم شدن به همراه زنجبیل!(مقدار زیادیه و معدم، آره اسید معدم. آره گوارشم... هر بار میگم فردا دیگه فقط یه لیوان چای، بازم گند میزنم به برنامم... هلپ می! I wasn't like this before!!
نبود هم اتاقی ها به علت نبود بار گرمایی انسانی سردی رو بیشتر کرده... امشبم تنهام... خوبه یا بد، نمیدونم...
مستقل بودن...
ارشد رو چرا میخونی؟ به خاطر فرار از زندگی معمول قبلی... ای بابا، اینم که معموله!... کمتر معمول!... ای بابا همین ارشدم آخراشه... آره، But it is what it is!
یکی از دوستایی که از طریق هم اتاقی سابقم، الان دیگه از خوابگاه به خاطر تموم کردن درسش رفته، میخواست بیاد امشب در مورد این که ارشد بخونه یا نه (چون کارشناسیه.) صحبت کنه و من نمیدونم بهش پیشنهادش بدم یا نه، چون یه چیز سلیقه ایه. پس گفتم چهارشنبه بیاد. که چهارشنبه نیست و میره خونه! هوف... قصر در رفتم از این کار!!!!
میدونی الان دلم چی میخواد؟ قدم زدن با یوروس و رفتن خوردن چیپس داغ تو این هوای سرد... حالا میتونه سیب زمینی آبپز با هات چاکلیت هم باشه! She was diffrent!

دلم نودل داغ بدون داشتن هیچ ارزش غذایی با کربوهیدرات و پر از مواد نگهدارنده سرطانزا با نمک فراوان خواست! این طور توصیف کردنش باعث نشد که دیگه نخوام ولی خودمو کنترل کردم وگرنه قوت غالبم همین میشد!
چیزی که همیشه می خواستی باشی... الان هستی؟... نه! شاید! ... نمیدونم!
من، دیگه من نیستم! نمیدونم کیم، چیم، چی میخوام باشم. زندگی داره منو هدایت میکنه و نه بالعکسش. من...
به خودم سخت میگیرم؟ نظرات راجع به این ضد و نقیضه!
دلتنگ آدم هایی هستم که قبلا میشناختم. ولی به هر دلیلی الان دیگه شاید حتی همو ببینیم هم نشناسیم همو. (قبلا یکیو توی ایستگاه قطار تهران دیده بودم که شبیه یکی از همین آدما بود. کاملاااا شبیه. ولی خودش نبود. ولی برای لحظه ای مرور خاطرات قدیمی!)
چرا یه کالورتون اسمیث وجود نداره؟؟
داشتم فکر میکردم تا حالا با این دید سریال شرلوک رو دیدین که بدونید که تموم رفتارهای غیرعادی شرلوک به این دلیل بوده که چاره ای نداشته؟ منظورم اینه که آدمی به اون سطح باید یه طوری با دنیای اطرافش زندگی و روش خودشو پیدا کرده. تا حالا فکر کردین که چه زجری زیر اون ظاهر ساختگیش میکشیده؟ از یوروس که دیگه نگم. خود مینی سریال واضحا نشونش داده! وایسا ببینم چرا میگم اون سطح؟ همه آدما دارن شیوه ی خودشونو برای زندگی کردن با دنیای اطراف پیدا میکنن. (بیاین نتیجه بگیریم که هیچ رفتاری احمقانه و مُزحک نیست!)
سرده... Freezing!!
رفتار سرد همکار قبلی،پشت تلفن امروز، به چه دلیل بود؟... نمیدونم... ولی میدونم هر کسی دلیل منطقی برای رفتارش داره... پس قضاوت نمیکنم... ولی احتمالا صنعت مورد مطالعه پایان نامهَم رو اون جا نذارم دیگه...
تا وقتی که مدرسه میرید از اوقات شوخی که دارید لذت ببرید و اگه میگید دوستی ندارید، یه دونه پیدا کنید. حتما! و حتما کلی خوش بگذرونین در کنار درستون.
باید به گلدونای کنار پنجره آب بدم...
دلم میخواد برگردم به اپیزود A study in Pink زندگی خودم!!
باید به گلدونای کنار پنجره آب بدم، اینو یه جا بنویس شرلوک...
پشت تلفن خیلی سریع و بیحال و خسته با مامانم خداحافظی کردم... شما این کارو نکنید... هیچ وقت...
به اون گلدونای وم پنجره آب بده شرلوک، لطفا یادت نره!!
...
Music (یه موزیک که بلاگیکی جایی برای آپلود موریک نداره.)
...
پ.ن. : تا حداقل ۵ تا فایلو تموم نکنم نمی خوابم... باید برنامه ریزیم برسم...
پ.ن.2: ۵ روزی میشه سرماخوردگیم خوب شده. ممکنه بازم به خاطر سردی اتاق سرما بخورم؟؟ منظورم اینه سیستم ایمنی بدنم هنوز در حالت آماده باشه یا نه تاثیری نداره؟ نمیدونم اثری داره یا نه، یا اگه داره تا چه مدت. اینو یادم باشه بخونم راجع بهش و ببینم رابطه متقابلی بین این دو تا اصن هست یا نه.
آپدیت از روز بعد: رفتم نودل خریدم و خوردم...!
آپدیت سه روز بعد: عجیبه ولی دیروز شوفاژ رو عوض کردن. یه دونه بزرگترشو وقتی اتاق نبودم (برای امتحان دانشگاه بودم.) اومدن و وصل کرده بودن و رفته بودن. دیدن نشونه هایی که گذاشته بودن و استنتاجشون مثل خود شرلوک، لذت بخش بود!!
سه راهی کج شده و پایین اومده از تخت: دریلو وصل کردن!
دمپایی های خاکستری که توی جا کفشی بودن (مال هم اتاقیم بودن که خونه است.) ولی الان جلوی در بودن: باید رفت و آمد میکردن - کفشای خودشون سخت بوده بپوشن - دمپایی سایز مردونه نیاز داشتن - دمپایی های تقریبا شکل دمپایی ها و سایز مردونه تر جلوی در اتاق.
رد کشیده شدن وسیله سنگین روی موکت: شوفازو نزدیکی پنجره رو زمین کشیدن.
جارو دستی جا به جا شده: زمینو جارو کردن یعنی؟ چون اثری از گرد و غبار نیست ولی یکی دو تا گچ خشک شده درشت تر از گرد و غبار رو زمین بود. احتمال بیشتر: جارو کردن ولی احتمالا چون زباد وقت نداشتن به صورت سرسری.
هل داده شدن صندلی رو به روی شوفاژ + جابهجایی تَلی از پلاستیک کنار شوفاژ + هل داده شدن مواد شویده (هل داده شدن، نه این که بلندشون کرده باشن و گذاشته باشنشون اون جا چون حالت جابهجاییشون و افتادن یکیشون به پهلو اینو نشون میداد. البته ممکنه اینو اشتباه کرده باشم.) + کلید یدکی سرپرست = بدیهیات!
بالا اومدگی گوشه قالی: احتمالا شوفاژ اون جا گیر کرده بوده و کشیده شده. شاید گوشه اش که لوله اش با مهره یا شاید جای دیگه اش.
دو نفر بودن + سرپرست خوابگاه و جمعا سه نفر.(سرپرست بوده یا نه؟؟! نمیدونم ولی احتمالش ۵۰ - ۵۰)
نایلون وصل شده به پنجره رو دست نزدن. پس هنوز وسایل seal بندی پنجره که درخواست داده بودنو نخریدن.
:) انگار خود آدم اون جا بوده اون موقع... استنتاجش خیلی کیف داد...
+هر موقع از آدما ناامید میشم، یه نشونه از خودشون نشون میدن که هنوز امیدی هست... فکر کردم اون تاسیساتیه فقط الکی گفته که شوفاژ پیدا کنه میاد و وصل میکنه و حتی سرپرست زیاد به فکر نیست و باخودش میگه که خب، سردی هوا که یه دانشجو رو نمیکشه! و چیزی که آدمو نکشه، قوی ترش میکنه پس بذار قویتر بشه!😂 (البته شاید چند بار گفتن این حرف به چند سرپرست مختلف هم بی تاثیر نباشه.)
++ دمای اتاق به طور محسوسی گرمتر شده. :) و این خوبه.
+++ یه آهنگ جدید پیدا کردم؛ آهنگ پیانو maison از Emilio و Lucie خیلی قشنگه و دقیقا شرح حال الان منه! :>
++++ خیالتون راحت! به گلای دم پنجره تا الان دو بار آب دادم. تعداد لیوان چاییمو به سه تا در روز رسوندم.یکی کمتر. بازم خوبه. (تازه وقتایی که قهوه می خورم هم کمتر چای میخورم شاید چند ساعت بعدش فقط یه لیوان. قهوه امروز مزهی شیرینی خرمایی سوخته ایو رو میداد که یه دوست یه زمانی درست کرده بود. خاطرات!) اینم بگم که من معمولا چاییمو کمرنگ میخورم و از چای پررنگ خوشم نمیاد. پس شاید خیلی هم بد نباشه؟!هوم؟