روزی روزگاری تاجری در بازار معروف بغداد کار می‌کرد. یک روز غریبه‌ای دید که با تعجب به وی نگاه می‌کرد و فهمید که غریبه، همان مرگ است. رنگ پریده و لرزان، بازرگان از بازار فرار کرد و به شهری در دور دست‌ها به نام سامرا رفت چرا که مطمئن بود مرگ هرگز نخواهد توانست که او را در آن جا پیدا کند. اما هنگامی که سرانجام به سامرا رسید، بازگان پیکره‌ی شوم مرگ را در انتظارش یافت. بازرگان گفت "بسیار خب، من تسلیم. من در اختیار تو. اما بگو، چرا امروز صبح که مرا در بغداد دیدی، تعجب کردی؟"
مرگ جواب داد " زیرا، قرار من با تو امشب... در سامرا بود."

(ادامه مطلب)

 

*         *         *

 

SH (شرلوک): مطمئنم. شاید کار موریارتی باشه. شایدم نباشه. اما یه خبری هست.

M (مایکرافت): حس می‌کنی اتفاق بدی قراره بیفته، برادر؟
SH: دنیا متشکل از چندین میلیارد زندگیه که هر روز با هم فعل و انفعال دارن. این حسی که داریم فقط تکون خوردن تار عنکبوته. اگه آدم بتونه تک تک ارتعاشاتش رو بررسی کننه، دنیا کاملا قابل پیش‌بینی میشه. تا حد قاطعیت ریاضیات.

 

 

M: (مایکرافت لبخند می‌زند.) قرار در سامرا.
SH: ببخشید؟

 

 

M: بازرگانی که نمیتونه از مرگ فرار کنه. تو بچگیات از این داستان متنفر بودی. اون زمان علاقه خاصی به مرگ نداشتی.

SH: بعید می‌دونم الان ازش خوشم بیاد.

M: یادم میاد تو داستانو تغییر دادی. قراری در سوماترا. بازرگان به یک شهر دیگه و زنده میمونه.

SH: شب بخیر، مایکرافت.

M: و بعدش بنا به دلایلی، دزد دریایی میشه. :)

SH: خبرم کن.

M: راجع به چی؟

SH: روحمم خبر نداره.

 

*         *         *

 

M: بازرگانی که نمیتونه از مرگ فرار کنه. تو بچگیات از این داستان متنفر بودی. اون زمان علاقه خاصی به مرگ نداشتی.

SH: بعید می‌دونم الان ازش خوشم بیاد.

M: یادم میاد تو داستانو تغییر دادی. قراری در سوماترا. بازرگان به یک شهر دیگه و زنده میمونه.

SH: شب بخیر، مایکرافت.

M: و بعدش بنا به دلایلی، دزد دریایی میشه. :)

SH: خبرم کن.

M: راجع به چی؟

SH: روحمم خبر نداره.

 

*         *         *

 

 

‌خانم‌ها و آقایان، آکواریوم تا 5 دقیقه‌ی دیگه تعطیل خواهد شد. لطفا به سمت خروجی حرکت کنید. ممنونم.

SH: توی دفترت گفتن اینجا میتونم پیدات کنم.

N (خانم نوربری): همیشه اینجا مکان محبوبم برای دیدار با مامورین بود. ما مثل اون‌ها هستیم. شبح مانند توی سایه‌ها زندگی می کنیم.

SH: درنده وار.

 

 

N: خب بستگی داره کدوم جبهه باشی. همین طور، ما هم باید به حرکت ادامه بدیم وگرنه میمیریم.

SH: مکان جالبی رو برای پرده آخر انتخاب کردی، نمیتونستم جایی بهتر از اینجا رو پیدا کنم. ولی خب منم نمیتونم در برابر سناریوی دراماتیک مقاومت کنم.

N: فقط اومدم این جا تا ماهی ها رو تماشا کنم. میدونستم یه روزی این اتفاق میفته. مثل اون داستان قدیمی میمونه.

SH: من واقعا مرد پر مشغله‌ای هستم میشه لطفا بری سر اصل مطلب؟

N: خیلی به خودت اطمینان داری، مگه نه؟

SH: با دلایلی خوب.

N: روزی روزگاری تاجری بود که در یکی از معروف‌ترین بازارهای بغداد کار میکرد.

SH: واقعا هیچ وقت از این داستان خوشم نیومد.

N: من درست مثل تاجر اون داستانم، فکر میکردم میتونم از چیزی اجتناب ناپذیر پیشی بگیرم. همیشه حواسم به دور و برم بود، همیشه انتظار داشتم پیکره ی شوم... مرگ رو ببینی.

 

*         *         *

 

SH: چه موقع زمینی که بر آن قدم می نهیم قفلی بر پاهایمان خواهد زد؟ چه زمان مسیر راه، رودخانه‌ای با تنها یک مقصد خواهد شد؟ مرگ در سامرا انتظار همه ما را میکشد. اما میتوان از سامرا دوری جست؟

 

 

*         *         *

 

نقشه شرلوک - وانمود کردن به تمایل به مردن برای نجات جان واتسون و گیر انداختن و اعتراف گرفتن از کالورتون اسمیث. سخت ترین کار از بچگی برای شرلوک؟!

 

 

C (کالورتون اسمیث): کلی طول کشید تا به هوش اومدی. تماشات کردم. در نوع خودش، دوست داشتنی بود. سخت نگیر، چیزی نیست. نمیخوام عجله کنم. تو شرلوک هلمز هستی.

SH: چطور... وارد شدی؟

C: منظورت مامور پلیسیه که بیرون ایستاده؟ بیخیال، نمیتونی حدس بزنی؟

SH: در مخفی؟

C: من کل این شعبه رو ساختم.مدام معمارها و سازندگانش رو اخراج میکردم تا هیچ کس ندونه نقشه‌ی دیوارها چطور کشیده شده. هر وقت میلی بهم دست داد... میتونم هرجایی که بخوام برم و بیرون بیام.

SH: اچ اچ هلمز.

C: قصر قتل. ولی درست انجام شده. یه سوال برات دارم. چرا این جایی؟ مثل این میمونه که پا توی کمینگاه من گذاشتی و در مقابلم دراز کشیدی. چرا؟

 

 

SH: خودت میدونی چرا این جام.

C: میخوام از زبون خودت بشنوم. بگو. لطفا به خاطر من بگو.

SH: میخوام منو بکشی. اگه دز رو چهار یا پنج برابر بیشتر کنی، شوک سم در عرض یک ساعت منو میکشه.

C: و بعد من تنظیمات رو به شکل اولش در میارم. همه گمون میکنن نقضی رخ داده یا تو فقط از زندگیت سیر شدی.

SH: آره.

C: تو هم از این کارا بلدیا. قبل از این که شروع کنیم، بهم بگو چه حسی داری.

SH: من... میترسم.

C: دقیق‌تر بگو. فقط یه بار میتونی اینو تجربه کنی.

SH: از مردن میترسم.

C: گرچه خودت اینو میخواستی.

SH: دلایل خودمو داشتم.

C: ولی واقعا نمیخوای بمیری.

SH: نه.

C: خوبه. به خاطر من بگو. بگو.
SH: نمیخوانم بمیرم.
C: و دوباره.
SH: نمیخوام... بمیرم.
C: یه بار دیگه برای شانس بگو.

SH: (با حالت بغض) من نمیخوام بمیرم.... من نمیخوام... بمیرم.

 


C: دوست داشتنیه. بگیر که اومد. (بالا بردن دوز)

 

 

در طرف دیگر جان به سمت بیمارستانی که شرلوک بستریه.

 

 

J (جان): خواهش میکنم، فکر نکنم در امان باشه.

L (لستراد): نه، خوبه. یه مامور جلوی در گذاشتم. فکر میکنی چی شده؟
J: نمیدونم، یه خبراییه! مری یه پیامی گذاشته.

L: چه پیامی؟

 

 

M: جان واتسون هرگز کمک قبول نمیکنه. هیچ وقت از هیچ کس قبول نمیکنه. ولی یه چیزی هست که هیچ وقت رد نمیکنه. پس باید این کارو بکنی. نمیتونی جان رو نجات بدی چون بهت اجازه نمیده. به خودش اجازه نمیده نجات داده بشه. تنها راه نجات اینه که مجبورش کنی تو رو نجات بده. 

 

C: خب، بهم بگو. چرا داریم این کارو میکنیم؟ این افتخار برای چی نصیبم شده؟

SH: میخواستم اعترافاتت رو بشنوم. باید میدونستم حق با منه.

C: چرا باید بمیری؟

SH: سردخونه، اتاق محبوبت. تو با مرده‌ها صحبت میکنی. پیش اونا اعتراف میکنی.

 

در طرف دیگه:

مامور دم در: ببخشید قربان، چی؟ منظورتون چیه؟ (سعی میکند در را باز کند.) فکر کنم در گیر کرده.

پرستار: اون در دوباره خودش قفل شد؟ آره، همیشه خود به خود قفل میشه. (!!!)

 

 

SH: چرا این کارو میکنی؟

 

*         *         *

 

توضیحی ندارم... واضحه. (It's obvious...)