ماجرای کارآگاه رو به مرگ!

 

داستان "ماجرای کارآگاه رو به مرگ (The Adventure of the Dying Detective)" که اپیزود "کارآگاه دروغ گو (The Lying Detective)" از روی آن ساخته شده،داستان جالبیه.شرلوک در این داستان خودش رو به بیماری می زنه تا بتونه مجرمی به نام "کولورتون اسمیت" رو به دست قانون بسپاره.شرلوک هلمز در حین همین بیماری ساختگی اش هذیان هایی ساختگی می گه.به نظرتون درون این هذیان ها و حرف های متوهم نکته ای وجود داره؟ با هم قسمتی از این داستان آرتور کانن دویل رو بخونیم:

(لطفا برای خوندن  این قسمت از داستان به ادامه مطلب برید.)

  • شرلوک هلمز

چرا از پنجره بیرون رو نگاه کرد؟

 

SH:داشتم از پنجره بیرونو نگاه می کردم.چرا این کارو کردم؟

E:نمی دونم!

SH:منم همین طور!حتما یه دلیلی داشته.بعدا یادم میاد.

 

*         *         *

 

لطفا به ادامه ی مطلب برید.

 

  • شرلوک هلمز

A merchant from Samarra - or in fact, a London detective?!

 

روزی روزگاری تاجری در بازار معروف بغداد کار می‌کرد. یک روز غریبه‌ای دید که با تعجب به وی نگاه می‌کرد و فهمید که غریبه، همان مرگ است. رنگ پریده و لرزان، بازرگان از بازار فرار کرد و به شهری در دور دست‌ها به نام سامرا رفت چرا که مطمئن بود مرگ هرگز نخواهد توانست که او را در آن جا پیدا کند. اما هنگامی که سرانجام به سامرا رسید، بازگان پیکره‌ی شوم مرگ را در انتظارش یافت. بازرگان گفت "بسیار خب، من تسلیم. من در اختیار تو. اما بگو، چرا امروز صبح که مرا در بغداد دیدی، تعجب کردی؟"
مرگ جواب داد " زیرا، قرار من با تو امشب... در سامرا بود."

(ادامه مطلب)

 

  • شرلوک هلمز

یک کلمه!

 

هر چه بیشتر در فیلم کارآگاه دروغگو دقیق بشیم ، بیشتر به این نکته می رسیم که قصد یوروس بیشتر ارائه ی پرونده ی خودش به شرلوکه تا کمک به حل پرونده ی فیث اسمیت!

بریم ادامه مطلب!

  • شرلوک هلمز