روزی روزگاری تاجری در بازار معروف بغداد کار میکرد. یک روز غریبهای دید که با تعجب به وی نگاه میکرد و فهمید که غریبه، همان مرگ است. رنگ پریده و لرزان، بازرگان از بازار فرار کرد و به شهری در دور دستها به نام سامرا رفت چرا که مطمئن بود مرگ هرگز نخواهد توانست که او را در آن جا پیدا کند. اما هنگامی که سرانجام به سامرا رسید، بازگان پیکرهی شوم مرگ را در انتظارش یافت. بازرگان گفت "بسیار خب، من تسلیم. من در اختیار تو. اما بگو، چرا امروز صبح که مرا در بغداد دیدی، تعجب کردی؟" مرگ جواب داد " زیرا، قرار من با تو امشب... در سامرا بود."
بعد از مدت ها بالاخره دوباره دست به قلم شدم.دلیل نبودنم خیلی چیزها بودن، دغدغه های بی شمار و متفاوت.به هر حال تونستم یه بار دیگه در خدمتتون باشم و یه قسمت دیگه از سریال شرلوک، اپیزود سگ های بسکرویل رو که کمتر بهش توجه شده با هم بررسی کنیم. :)
(متن این پست مربوط به تاریخ ۰۰/۱۲/۰۷ میباشد.)
این دفعه بررسی زیادی انجام نمی دیم و فقط حقایقی که جلوی چشممون بودن رو می خونیم.نوشته هایی که داخل لپ تاپ بودن و در فیلم، خیلی سریع و گذرا رد می شدن.با خوندن اینا حقیقت وحشتناک پروژه ی HOUND برامون مشخص تر میشه.مثل حساسیتی که افراد موجود در این آزمایش در برابر صدا و نور نشون می دادن.تا حالا در طول این اپیزود دقت کرده بودین که هنری نسبت به نور حساسیت زیادی نشون میده؟؟این حقایق دلیل ترس و توهم هنری (Henry)، وقتی که نورافکن های حیاطش روشن میشدن و یا ترسش رو هر جا که نوری شدیدتر می دید، نشون میدن.
و حتی دلیل زاویه ی دید جان و حساسیتش به نور وقتی شرلوک داشت ماده رو روی اون آزمایش می کرد:
اینا همه اش اثرات اون ماده و آزمایشات کوفتی بودن.آزمایشات غیرانسانی و غیر اخلاقی.
بیشتر از این دیگه صحبت نمی کنم.خودتون برید به ادامه ی مطلب این پست و همه چیز رو بخونید تا متوجه قضیه بشید.