لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.
با تشکر.
- شرلوک هلمز
لطفا به ادامه مطلب مراجعه کنید.
با تشکر.
سلام
و بالاخره قسمت پایانی این داستانی.
* * *

قسمت پنجم (قسمت پایانی) - خاطرات باید دوباره ساخته شوند!
(!Memories must be rebuilt)
"بیمارستان بارت" ، ساعت 19:26
K:مالی؟!حالت خوبه؟
کاترین در حالی که با نگرانی به مالی نگاه می کرد این کلمات را به زبان آورد.مالی که تا آن زمان سعی داشت که نشان دهد بر روی کارش متمرکز است ناگهان جا خورد و از افکار عمیقش بیرون آمد و رو به کاترین گفت:
M:آآآ .... آره.خوبم.
K:به نظر تو خودتی و یه طوری به در اون اتاق نگاه می کنی که انگار یه هیولا پشت اون دره.
مالی می خندد و می گوید:
M:چرند نگو کاترین.من اصلا به اون در نگاه نمی کنم.
K:آره جون خودت.پس این منم که دم به دقیقه به در نگاه می کنم و اضطراب نمی ذاره روی کاری که دارم می کنم تمرکز کنم.
در این جا کاترین صدایش را پایین تر می آورد و می گوید:
K:ببینم.نکنه خبراییه؟
مالی چشم هایش را می چرخاند و نفسش را با سرعت بیرون می دهد:
M:کاترین ، ببینم امروز چی شده که هی به من داری گیر می دی؟
کاترین لبخند شیطنت آمیزی می زند و می گوید:
K:خب ، بذار تا برات توضیح بدم که چی شده.از دیشب که جناب هلمز قدم به آزمایشگاه محقر ما گذاشته و به ما افتخار دادن ، تو مثل ذرت توی تابه شدی.
M:ذرت توی تابه؟!!
K:بله.دقیقا.ذرت توی تابه ، وقتی که می خوای پاپ کرن درست کنی ، اول سرخ می شه و بعد از کلی بالا و پایین پریدن ، یه هو می ترکه.
M:کاترین ، دست از این حرف های چرند بردار.
K:بذار بقیه حرفم رو بگم.تو هم از وقتی اومد اول سرخ شدی.بعدش هم به سرعت متوجه سوختگی سر انگشت های دستش شدی و به سرعت این طرف و اون طرف می رفتی و دنبال باند و ماده ی ضدعفونی کننده می گشتی.هزار بار هم ازش پرسیدی که چی شده.

M:محض رضای خدا.
K:بعدش هم در حالی شب قبل از دیشب شیفت بودی ، به من التماس کردی که دیشب رو به جای من بمونی و وقتی که من بهت گفتم تو با این خستگی و چشم های قرمز و پف کرده نمی تونی دیگه شیفت وایسی ، اعتراض کردی که می تونی و یه سری چرت و پرت دیگه سر هم کردی.امروز هم اومدم و دیدم مثل ماتم زده ها هنوز این جایی و نرفتی.
M:چون ساعت کاریمه.
K:دیشب چی؟دیشب هم ساعت کاریت بود؟
M:کاتریییین!
K:فقط سعی دارم که بهت بفهمونم که 48 ساعته نخوابیدی!
M:بس کن.
K:ببینم.این جناب هلمز از دیشب تا الان توی اون اتاق دقیقا داره چی رو زیر میکروسکوپ نگاه می کنه که هنوز تمومی نداره؟چه آزمایشاتی رو انجام می ده که حتی یه لحظه ام از اتاق بیرون نمیاد؟این جا که اتاق آزمایش مخصوصش نیست که هر وقت می خواد میاد این جا و می ره توی اون اتاق و سراغ اون میکروسکوپ کوفتی!
M:کاتریییین!یواش تر.
K:اتفاقا می خوام که بشنوه.
در همین لحظه کاترین از روی صندلی بلند می شود و به سمت در می رود.
M:کاترین می خوای چه کار کنی؟
K:می خوام ازش بپرسم که زنده است یا همون جا خفه شده.
M:نه صبر کن.
مالی هم از روی صندلی بلند می شود و به طرف کاترین می رود و سعی می کند که جلویش را بگیرد.
در همین لحظه جان داخل می شود و با بهت زدگی به درگیری بین مالی و کاترین نگاه می کند.جان برای جلب توجه آن دو سرفه ی کوتاهی می کند.
M:جااان ، از کی این جایی؟
J:همین الان اومدم.فکر کنم شرلوک باید هنوز این جا باشه.
K:بله.از دیشب تا الان از اون اتاق کوفتی جُم نخورده.
J:آمم .... واقعا؟خب می دونید ، اخلاقشه.وقتی داره یه چیزی رو آزمایش می کنه ، بی وققه کار می کنه.یعنی .... چطوری بگم؟خب ، می دونید .... .
K:بسه دیگه.نمی خوام راجع به اخلاق اون چیزی بگی.بیچاره شماها!
کاترین با عصبانیت از اتاق خارج می شود.جان با تعجب ابرو بالا می اندازد و می پرسد:
J:چرا این طوری کرد؟من حرف بدی زدم؟
M:نه.به هیچ وجه.می رم ببینم چی شده.شرلوک تو اتاقه.
و مالی با دست پاچگی به دنبال کاترین از اتاق خارج می شود.جان شانه هایش را بالا می اندازد و به طرف در اتاق می رود.سه تقه به در می زند و داخل می شود.

شرلوک پشت لپ تاپ نشسته بود و داشت نوشته هایی را می خواند.در یک دستش هم لوله ای از مواد آزمایش که معلوم نبود چه بودند ، قرار داشت.

ادامه در ادامه مطلب. (آه این محدودیت تعداد حرف این جا...)

قسمت چهارم - .He finally tells his story
(او بالاخره داستانش را می گوید.)
Mrs Hudson:از سه شب پیش اومده.ولی چون وقتی اومد تاکید کرد که فعلا نمی خواد کسی رو ببینه ، بهت زنگ نزدم.
J:آره.فکر کنم منظورش از کسی همون من بودم.
Mrs Hudson:آه جان ، اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمی تونستم بگم که کسی حتی بهش سر می زنه.
بعد از یک ماه که از مرگ یوروس گذشته بود ، شرلوک به خانه برگشته بود و خانم هادسون سه روز بعد از بازگشت شرلوک بالاخره با جان تماس گرفته بود و خبر بازگشت شرلوک را داده بود.
Mrs Hudson:از وقتی که اومده شب ها می ره روی پشت بوم و زل می زنه به آسمون.حدود سه ساعتی اون جا می مونه و بعدش می ره تو اتاقش و در رو می بنده.در حدی غذا می خوره که فقط زنده بمونه.

J:زل می زنه به آسمون؟
Mrs Hudson:آره.خیلی نگرانشم.یه شب به من گفت که یکی از ستاره های آسمون کمی از جای قبلیش در آسمون حرکت کرد و بعد خاموش شد.تا این جای حرفش ظاهرا طبیعی به نظر می رسه ولی بعدش ازم پرسید که نظرم در مورد خاموش شدن ستاره ها چیه!ازم پرسید که به نظرم وقتی یه ستاره خاموشه می شه فقط مربوط به تموم شدن عمر ستاره هاست و یا این که نشون دهنده ی مرگ یکی آدم هاست!ازم پرسید که به این که هر انسانی یه ستاره داره و این که زمانی که اون آدم می میره ستاره هم خاموش می شه ، باور دارم یا نه!
جان به فکر فرو رفت.
J:آم ... خانم هادسون.به نظرتون سوال هاش دلیلی هم دارن؟
Mrs Hudson:قبلا که برای هر سوالی که می پرسید ، حتی اگه مسخره هم بود ، یه دلیلی داشت.ولی الان ... آه!نمی دونم!
J:خیله خب.باید باهاش صحبت کنم.
Mrs Hudson:چای بیارم؟
J:نه خانم هادسون.خیلی ممنونم.الان فقط می خوام باهاش صحبت کنم.
Mes Hudson:خیلی نگرانشم جان.سعی کن از این حال و هوا درش بیاری.
J:سعی خودم رو می کنم.
ادامه در ادامه مطلب.
این هم از قسمت سوم داستانی.
فقط یه توضیحی قبل از این که برید ادامه ی مطلب و داستان رو بخونید بدم. تصویرهایی که در بین متن داستان استفاده می کنم (همین طور که در قسمت اول و دوم داستانی هم دیدید.) برای تصویر سازی هر چه بهتر داستانه. یکی از این تصویرها ، تصویر خونه ی قدیمی شرلوکه که مایکرافت ، شرلوک و جان رو به روی خونه ایستادن. می خواستم بگم توی این تصویر فقط می خواستم تصویر خونه ی بچگی های شرلوک رو یادآوری کنم و این سه نفر (مایکرافت ، شرلوک و جان) ربطی به خاطره ای که شرلوک به یاد میاره ندارن. اگه داستان رو بخونید متوجه می شید که چی می گم. پس برای خوندن داستان ، بریم ادامه ی مطلب. 🌹
اینم از قسمت دوم داستانی. بریم ادامه مطلب.
این از داستانیهاییه که قبلا توی 5 قسمت نوشتم می خواستم همه شو توی یه پست بیارم که نمیشد چون این جا محدودیت تعداد حرف (20000 حرف) برای هر پست وجود داره پس بازم قسمتا رو جدا جدا میذارم. زیاد قابل توجه نیست و قطعا اگه الان بخوام یکی بنویسم، صد در صد به این شکل نیست ولی خب چون از نوشته های خیلی قدیمه (مربوط به سال 1400)، دلم نیومد که این جا نباشه.
مثل همیشه بریم ادامه مطلب:
یکی از دوستان پرسیده بود که شرلوک چطور فهمید که دختربچه ی داخل هواپیما همون یوروسه و چون مطلب طولانی و قابل توجه بود ، نمی شد فقط به صورت پاسخ یک کامنت همه چیز رو توضیح داد.برای همین در قالب یک پست این موضوع رو توضیح می دم.برای فهمیدن این موضوع به سه نکته در فیلم اشاره شده و احتمالا شرلوک با کنار هم قرار دادن این سه موضوع ، در نهایت متوجه می شه که در واقع همون یوروسه که نقش دختربچه ی داخل هواپیمای در حال سقوط رو بازی می کنه.
بریم ادامه مطلب:
سلام!
خب ، بیاین به چند تا عکس از اپیزودهای شرلوک بپردازیم و جزئیاتشون رو بررسی کنیم.
بریم ادامه ی مطلب. :)

هر چه بیشتر در فیلم کارآگاه دروغگو دقیق بشیم ، بیشتر به این نکته می رسیم که قصد یوروس بیشتر ارائه ی پرونده ی خودش به شرلوکه تا کمک به حل پرونده ی فیث اسمیت!
بریم ادامه مطلب!
انولا ، به گل داوودی من نگاه کن!

درسته.در دوران ویکتوریا و حتی همین الان هم گل ها نماد کلماتی خاموش بودن!


می خواستم برای سینمایی انولا هلمز که به تازگی (2 مهر) اکران شده ، نقدی بنویسم ولی بعدش دیدم که من آدم نقد نوشتن نیستم. 😅 به جاش به یه موضوع خیلی زیبا از این سینمایی می پردازیم و یه طورایی به سریال شرلوک ربطش می دم. (این پست به دلیل اسباب کشی از وبلاگ بیان به این بلاگ دوباره انتشار داده شده است، منظور از به تازگی مربوط به تاریخ انتشار این پست در بلاگ قبلیم بوده. یعنی تاریخ ۹۹/۰۷/۲۵)
در این پست می خواهیم با هم درباره ی نمادهای گل ها اطلاعاتی به دست بیاریم.پس لطفا به ادامه ی مطلب برید. 🌹