ماجرای کارآگاه رو به مرگ!

 

داستان "ماجرای کارآگاه رو به مرگ (The Adventure of the Dying Detective)" که اپیزود "کارآگاه دروغ گو (The Lying Detective)" از روی آن ساخته شده،داستان جالبیه.شرلوک در این داستان خودش رو به بیماری می زنه تا بتونه مجرمی به نام "کولورتون اسمیت" رو به دست قانون بسپاره.شرلوک هلمز در حین همین بیماری ساختگی اش هذیان هایی ساختگی می گه.به نظرتون درون این هذیان ها و حرف های متوهم نکته ای وجود داره؟ با هم قسمتی از این داستان آرتور کانن دویل رو بخونیم:

(لطفا برای خوندن  این قسمت از داستان به ادامه مطلب برید.)

  • شرلوک هلمز

دفترچه ی یادداشت روی میز!

امروز بریم یه نگاهی به  دفترچه ی یادداشت های خصوصی  مایکرافت بندازیم.همون دفترچه ی یادداشتی که روی میز کارش و توی دفترشه!

آخرهای اپیزود کارآگاه دروغگو رو یادتونه؟خانم اسمالوود بعد از دادن شماره اش به مایکرافت از دفتر مایکرافت بیرون می ره و مایکرافت می ره تا شماره بذاره روی میز و اون رو می ذاره روی دفترچه اش.

 

 

بریم ادامه مطلب :)

  • شرلوک هلمز

قسمت پنجم - !Memories must be rebuilt - بخش اول

سلام

و بالاخره قسمت پایانی این داستانی.

*         *         *

 

 

قسمت پنجم (قسمت پایانی) - خاطرات باید دوباره ساخته شوند!

(!Memories must be rebuilt)

 

 

"بیمارستان بارت" ، ساعت 19:26

K:مالی؟!حالت خوبه؟

کاترین در حالی که با نگرانی به مالی نگاه می کرد این کلمات را به زبان آورد.مالی که تا آن زمان سعی داشت که نشان دهد بر روی کارش متمرکز است ناگهان جا خورد و از افکار عمیقش بیرون آمد و رو به کاترین گفت:

M:آآآ .... آره.خوبم.

K:به نظر تو خودتی و یه طوری به در اون اتاق نگاه می کنی که انگار یه هیولا پشت اون دره.

مالی می خندد و می گوید:

M:چرند نگو کاترین.من اصلا به اون در نگاه نمی کنم.

K:آره جون خودت.پس این منم که دم به دقیقه به در نگاه می کنم و اضطراب نمی ذاره روی کاری که دارم می کنم تمرکز کنم.

در این جا کاترین صدایش را پایین تر می آورد و می گوید:

K:ببینم.نکنه خبراییه؟

مالی چشم هایش را می چرخاند و نفسش را با سرعت بیرون می دهد:

M:کاترین ، ببینم امروز چی شده که هی به من داری گیر می دی؟

کاترین لبخند شیطنت آمیزی می زند و می گوید:

K:خب ، بذار تا برات توضیح بدم که چی شده.از دیشب که جناب هلمز قدم به آزمایشگاه محقر ما گذاشته و به ما افتخار دادن ، تو مثل ذرت توی تابه شدی.

M:ذرت توی تابه؟!!

K:بله.دقیقا.ذرت توی تابه ، وقتی که می خوای پاپ کرن درست کنی ، اول سرخ می شه و بعد از کلی بالا و پایین پریدن ، یه هو می ترکه.

M:کاترین ، دست از این حرف های چرند بردار.

K:بذار بقیه حرفم رو بگم.تو هم از وقتی اومد اول سرخ شدی.بعدش هم به سرعت متوجه سوختگی سر انگشت های دستش شدی و به سرعت این طرف و اون طرف می رفتی و دنبال باند و ماده ی ضدعفونی کننده می گشتی.هزار بار هم ازش پرسیدی که چی شده.

 

 

M:محض رضای خدا.

K:بعدش هم در حالی شب قبل از دیشب شیفت بودی ، به من التماس کردی که دیشب رو به جای من بمونی و وقتی که من بهت گفتم تو با این خستگی و چشم های قرمز و پف کرده نمی تونی دیگه شیفت وایسی ، اعتراض کردی که می تونی و یه سری چرت و پرت دیگه سر هم کردی.امروز هم اومدم و دیدم مثل ماتم زده ها هنوز این جایی و نرفتی.

M:چون ساعت کاریمه.

K:دیشب چی؟دیشب هم ساعت کاریت بود؟

M:کاتریییین!

K:فقط سعی دارم که بهت بفهمونم که 48 ساعته نخوابیدی!

M:بس کن.

K:ببینم.این جناب هلمز از دیشب تا الان توی اون اتاق دقیقا داره چی رو زیر میکروسکوپ نگاه می کنه که هنوز تمومی نداره؟چه آزمایشاتی رو انجام می ده که حتی یه لحظه ام از اتاق بیرون نمیاد؟این جا که اتاق آزمایش مخصوصش نیست که هر وقت می خواد میاد این جا و می ره توی اون اتاق و سراغ اون میکروسکوپ کوفتی!

M:کاتریییین!یواش تر.

K:اتفاقا می خوام که بشنوه.

در همین لحظه کاترین از روی صندلی بلند می شود و به سمت در می رود.

M:کاترین می خوای چه کار کنی؟

K:می خوام ازش بپرسم که زنده است یا همون جا خفه شده.

M:نه صبر کن.

مالی هم از روی صندلی بلند می شود و به طرف کاترین می رود و سعی می کند که جلویش را بگیرد.

در همین لحظه جان داخل می شود و با بهت زدگی به درگیری بین مالی و کاترین نگاه می کند.جان برای جلب توجه آن دو سرفه ی کوتاهی می کند.

M:جااان ، از کی این جایی؟

J:همین الان اومدم.فکر کنم شرلوک باید هنوز این جا باشه.

K:بله.از دیشب تا الان از اون اتاق کوفتی جُم نخورده.

J:آمم .... واقعا؟خب می دونید ، اخلاقشه.وقتی داره یه چیزی رو آزمایش می کنه ، بی وققه کار می کنه.یعنی .... چطوری بگم؟خب ، می دونید .... .

K:بسه دیگه.نمی خوام راجع به اخلاق اون چیزی بگی.بیچاره شماها!

کاترین با عصبانیت از اتاق خارج می شود.جان با تعجب ابرو بالا می اندازد و می پرسد:

J:چرا این طوری کرد؟من حرف بدی زدم؟

M:نه.به هیچ وجه.می رم ببینم چی شده.شرلوک تو اتاقه.

و مالی با دست پاچگی به دنبال کاترین از اتاق خارج می شود.جان شانه هایش را بالا می اندازد و به طرف در اتاق می رود.سه تقه به در می زند و داخل می شود.

 

 

شرلوک پشت لپ تاپ نشسته بود و داشت نوشته هایی را می خواند.در یک دستش هم لوله ای از مواد آزمایش که معلوم نبود چه بودند ، قرار داشت.

 

ادامه در ادامه مطلب. (آه این محدودیت تعداد حرف این جا...)

  • شرلوک هلمز

قسمت چهارم - .He finally tells his story

 

قسمت چهارم - .He finally tells his story

(او بالاخره داستانش را می گوید.)

 

Mrs Hudson:از سه شب پیش اومده.ولی چون وقتی اومد تاکید کرد که فعلا نمی خواد کسی رو ببینه ، بهت زنگ نزدم.

J:آره.فکر کنم منظورش از کسی همون من بودم.

Mrs Hudson:آه جان ، اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمی تونستم بگم که کسی حتی بهش سر می زنه.

بعد از یک ماه که از مرگ یوروس گذشته بود ، شرلوک به خانه برگشته بود و خانم هادسون سه روز بعد از بازگشت شرلوک بالاخره با جان تماس گرفته بود و خبر بازگشت شرلوک را داده بود.

Mrs Hudson:از وقتی که اومده شب ها می ره روی پشت بوم و زل می زنه به آسمون.حدود سه ساعتی اون جا می مونه و بعدش می ره تو اتاقش و در رو می بنده.در حدی غذا می خوره که فقط زنده بمونه.

 

 

J:زل می زنه به آسمون؟

Mrs Hudson:آره.خیلی نگرانشم.یه شب به من گفت که یکی از ستاره های آسمون کمی از جای قبلیش در آسمون حرکت کرد و بعد خاموش شد.تا این جای حرفش ظاهرا طبیعی به نظر می رسه ولی بعدش ازم پرسید که نظرم در مورد خاموش شدن ستاره ها چیه!ازم پرسید که به نظرم وقتی یه ستاره خاموشه می شه فقط مربوط به تموم شدن عمر ستاره هاست و یا این که نشون دهنده ی مرگ یکی آدم هاست!ازم پرسید که به این که هر انسانی یه ستاره داره و این که زمانی که اون آدم می میره ستاره هم خاموش می شه ، باور دارم یا نه!

جان به فکر فرو رفت.

J:آم ... خانم هادسون.به نظرتون سوال هاش دلیلی هم دارن؟

Mrs Hudson:قبلا که برای هر سوالی که می پرسید ، حتی اگه مسخره هم بود ، یه دلیلی داشت.ولی الان ... آه!نمی دونم!

J:خیله خب.باید باهاش صحبت کنم.

Mrs Hudson:چای بیارم؟

J:نه خانم هادسون.خیلی ممنونم.الان فقط می خوام باهاش صحبت کنم.

Mes Hudson:خیلی نگرانشم جان.سعی کن از این حال و هوا درش بیاری.

J:سعی خودم رو می کنم.

ادامه در ادامه مطلب.

  • شرلوک هلمز

قسمت سوم - .A comet that went out

این هم از قسمت سوم داستانی.

فقط یه توضیحی قبل از این که برید ادامه ی مطلب و داستان رو بخونید بدم. تصویرهایی که در بین متن داستان استفاده می کنم (همین طور که در قسمت اول و دوم داستانی هم دیدید.) برای تصویر سازی هر چه بهتر داستانه. یکی از این تصویرها ، تصویر خونه ی قدیمی شرلوکه که مایکرافت ، شرلوک و جان رو به روی خونه ایستادن. می خواستم بگم توی این تصویر فقط می خواستم تصویر خونه ی بچگی های شرلوک رو یادآوری کنم و این سه نفر (مایکرافت ، شرلوک و جان) ربطی به خاطره ای که شرلوک به یاد میاره ندارن. اگه داستان رو بخونید متوجه می شید که چی می گم. پس برای خوندن داستان ، بریم ادامه ی مطلب. 🌹

  • شرلوک هلمز

قسمت اول - Help me brother

این از داستانی‌هاییه که قبلا توی 5 قسمت نوشتم می خواستم همه شو توی یه پست بیارم که نمیشد چون این جا محدودیت تعداد حرف (20000 حرف) برای هر پست وجود داره پس بازم قسمتا رو جدا جدا میذارم. زیاد قابل توجه نیست و قطعا اگه الان بخوام یکی بنویسم، صد در صد به این شکل نیست ولی خب چون از نوشته های خیلی قدیمه (مربوط به سال 1400)، دلم نیومد که این جا نباشه.

مثل همیشه بریم ادامه مطلب:

  • شرلوک هلمز

!Brother , i am lost

یکی از دوستان پرسیده بود که شرلوک چطور فهمید که دختربچه ی داخل هواپیما همون یوروسه و چون مطلب طولانی و قابل توجه بود ، نمی شد فقط به صورت پاسخ یک کامنت همه چیز رو توضیح داد.برای همین در قالب یک پست این موضوع رو توضیح می دم.برای فهمیدن این موضوع به سه نکته در فیلم اشاره شده و احتمالا شرلوک با کنار هم قرار دادن این سه موضوع ، در نهایت متوجه می شه که در واقع همون یوروسه که نقش دختربچه ی داخل هواپیمای در حال سقوط رو بازی می کنه.

بریم ادامه مطلب:

  • شرلوک هلمز