پرونده ی یخ سیاه (Black Ice) - قسمت اول - استنتاج کنید.

خب کارآگاه ها ، بدویین که معما داریم.فقط قبل از این که برین ادامه ی مطلب و معما رو بخونین ، چندتا نکته بگم.

این معما ، سه مرحله داره که مرحله ی اول رو در این پست می خونین و مرحله های بعدی رو هم ان شاء الله در پست های بعدی.

یعنی تو همین مرحله ی اول سعی نکنین به طور قطعی مجرم رو پیدا کنین.مشکوک بشین ولی به طور قطع کسی رو متهم نکنین.مضنون پیدا کنین ولی مجرم نه.مجرم در دو مرحله ی بعد پیدا می شه.در آخر هر مرحله به سوالاتی که آخر پست پرسیده شده ، به طور کامل جواب بدین.

این معماها کاملا استنتاجی هستن.یعنی با توجه به اطلاعاتی که داده شده ، شما باید به پاسخ سوالات برسین.حتی ممکنه پاسخ ها به طور آشکار در متن نباشن و شما باید جزئیات ریز متن به پاسخ سوالات برسین.

و یه نکته ی دیگه ، اگه به پاسخ نرسیدین ، اشکالی نداره.با راهنمایی کم کم به پاسخ ها می رسین.چون معما نه این که سخت باشه و نتونین حلش کنین ها ، نه ، ولی سطحش بالاست و حتما نیاز نیست که بار اول به پاسخ برسین.

یه توضیح هم راجع به اسم معما بدم.Black Ice یا یخ سیاه ، به یه پوشش شفاف از یخ ، به ویژه در جاده یا سطوح سنگ فرش شده می گن.مثل دو تصویر زیر:

 

 

 

خب دیگه ، کمتر حرف بزنم.بریم سراغ اولین مرحله از معما.لطفا به ادامه ی مطلب برین.

تو حل معما موفق باشین. ؛)

  • شرلوک هلمز

!LONELY - تنها؟!

 

-شرلوک!

خانم هادسون بعد از گفتن این اسم با صدایی بلند و متعجب ، پرده های پنجره های اتاق را کنار زد.

Mrs Hudson : شرلوک با این وضع به زودی نابود می شی!

شرلوک بر روی صندلی نشسته بود و با قیافه ای بی حال به سقف زل زده بود.

SH : من خوبم ، خانم هادسون.

Mrs Hudson : دارم می بینم!پاشو.پاشو حداقل یه کم برو بیرون.یه کم قدم بزن شاید از این حال در بیای.

شرلوک چشمانش را از سقف به سمت زمین چرخاند.

SH : خانم هادسون ، گفتم که خوبم.

Mrs Hudson : شرلوک با زبون خوش برو بیرون یه کم حال و هوات رو عوض کن.

SH : خانم هادسون ، فکر نکنم بتونید به من دستور بدین.

Mrs Hudson : من صاحب خونه تم و می تونم بهت بگم که بری بیرون.

SH : این جزو قرارداد و اجاره نامه نبود خانم هادسون.من پنج ماه پیش باز قرارداد یک ساله ی خونه رو امضا کردم و تا هفت ماه دیگه نمی تونید هیچ جوره منو بندازین بیرون!

Mrs Hudson : پاشو برو بیرون و یه هوایی تازه کن.پاشو.

SH : گفتم که نمی تونید منو مجبور به این کار کنین.

 

*چند لحظه بعد*

  • شرلوک هلمز

REDBEARD!

باز هم دفترچه ی یادداشت های خصوصی و مرموز مایکرافت که می تونه یکی از اون رازهای حل نشده ی سریال شرلوک باشه.این یکی حتی از یادداشت های قبلی هم عجیب تر و مرموزتره.

لطفا به ادامه ی مطلب بروید تا یه تیکه ی دیگه از دفترچه ی مایکرافت رو بررسی کنیم.

  • شرلوک هلمز

دفترچه ی یادداشت روی میز!

امروز بریم یه نگاهی به  دفترچه ی یادداشت های خصوصی  مایکرافت بندازیم.همون دفترچه ی یادداشتی که روی میز کارش و توی دفترشه!

آخرهای اپیزود کارآگاه دروغگو رو یادتونه؟خانم اسمالوود بعد از دادن شماره اش به مایکرافت از دفتر مایکرافت بیرون می ره و مایکرافت می ره تا شماره بذاره روی میز و اون رو می ذاره روی دفترچه اش.

 

 

بریم ادامه مطلب :)

  • شرلوک هلمز

A merchant from Samarra - or in fact, a London detective?!

 

روزی روزگاری تاجری در بازار معروف بغداد کار می‌کرد. یک روز غریبه‌ای دید که با تعجب به وی نگاه می‌کرد و فهمید که غریبه، همان مرگ است. رنگ پریده و لرزان، بازرگان از بازار فرار کرد و به شهری در دور دست‌ها به نام سامرا رفت چرا که مطمئن بود مرگ هرگز نخواهد توانست که او را در آن جا پیدا کند. اما هنگامی که سرانجام به سامرا رسید، بازگان پیکره‌ی شوم مرگ را در انتظارش یافت. بازرگان گفت "بسیار خب، من تسلیم. من در اختیار تو. اما بگو، چرا امروز صبح که مرا در بغداد دیدی، تعجب کردی؟"
مرگ جواب داد " زیرا، قرار من با تو امشب... در سامرا بود."

(ادامه مطلب)

 

  • شرلوک هلمز

Linseed Oil!

 

موریارتی : به زودی شروع می شه شرلوک.سقوط.اما نترس.سقوط هم مثل پروازه.فقط مقصدش پایاتره.

شرلوک : هیچ وقت از معما خوشم نیومده.

موریارتی : سعی کن بیاد.برای این که من بهت یه سقوط بدهکارم.من ... بهت ... بدهکارم.

 

*         *         *

 

سلام به همگی

توی این پست می خوایم یه سری به اپیزود آبشار رایخن باخ بزنیم و سه موضوع رو بررسی کنیم که در ادامه می خونیدشون.

 

اول یه یادآوری داشته باشیم و بعدش بریم سر اصل مطلب:

 

 

(خانه ی شرلوک)

جان : شرلوک یه چیز عجیبی ... چی شده؟

شرلوک : آدم دزدی!

لستراد : روفوس بورول (Rufus Bruhl) ، سفیری که تو آمریکا بود.

جان : اون که توی واشنگتنه مگه نه؟

 

 

لستراد : خودش نه بچه هاش.مکس و کلودت.۷ و ۹ ساله.خونه شون توی سنت اولتیسه.

 

 

داناوان : پانسیونی در منطقه ی ثروتمنده بیرون لندن.

لستراد : مدرسه تعطیل می شه.بچه ها می رن خونه هاشون.یه چندتا باقی می مونن که دوتاشون همینان.

 

 

ادامه در ادامه مطلب:

  • شرلوک هلمز

شبح فلفل (Pepper's Ghost)!

 

SH: بهش می گن روح انعکاسی.یه انعکاس ساده از تصویر یه آدم زنده روی شیشه.

 

 

سلام!

جمله ی بالا رو یادتونه کی شنیدید؟درسته.در تک قسمت "عروس نفرت انگیز".خب ، حالا می خوایم ببینیم که این شبح فلفل (Pepper's Ghost) چیه.حالا چرا شبح فلفل؟چون در زبان اصلی فیلم ، شرلوک اصطلاح Pepper's Ghost به کار برد که معنیش به فارسی می شه شبح فلفل.

خب دیگه ، لطفا به ادامه ی مطلب برید. 🌹

  • شرلوک هلمز

قسمت پنجم - !Memories must be rebuilt - بخش اول

سلام

و بالاخره قسمت پایانی این داستانی.

*         *         *

 

 

قسمت پنجم (قسمت پایانی) - خاطرات باید دوباره ساخته شوند!

(!Memories must be rebuilt)

 

 

"بیمارستان بارت" ، ساعت 19:26

K:مالی؟!حالت خوبه؟

کاترین در حالی که با نگرانی به مالی نگاه می کرد این کلمات را به زبان آورد.مالی که تا آن زمان سعی داشت که نشان دهد بر روی کارش متمرکز است ناگهان جا خورد و از افکار عمیقش بیرون آمد و رو به کاترین گفت:

M:آآآ .... آره.خوبم.

K:به نظر تو خودتی و یه طوری به در اون اتاق نگاه می کنی که انگار یه هیولا پشت اون دره.

مالی می خندد و می گوید:

M:چرند نگو کاترین.من اصلا به اون در نگاه نمی کنم.

K:آره جون خودت.پس این منم که دم به دقیقه به در نگاه می کنم و اضطراب نمی ذاره روی کاری که دارم می کنم تمرکز کنم.

در این جا کاترین صدایش را پایین تر می آورد و می گوید:

K:ببینم.نکنه خبراییه؟

مالی چشم هایش را می چرخاند و نفسش را با سرعت بیرون می دهد:

M:کاترین ، ببینم امروز چی شده که هی به من داری گیر می دی؟

کاترین لبخند شیطنت آمیزی می زند و می گوید:

K:خب ، بذار تا برات توضیح بدم که چی شده.از دیشب که جناب هلمز قدم به آزمایشگاه محقر ما گذاشته و به ما افتخار دادن ، تو مثل ذرت توی تابه شدی.

M:ذرت توی تابه؟!!

K:بله.دقیقا.ذرت توی تابه ، وقتی که می خوای پاپ کرن درست کنی ، اول سرخ می شه و بعد از کلی بالا و پایین پریدن ، یه هو می ترکه.

M:کاترین ، دست از این حرف های چرند بردار.

K:بذار بقیه حرفم رو بگم.تو هم از وقتی اومد اول سرخ شدی.بعدش هم به سرعت متوجه سوختگی سر انگشت های دستش شدی و به سرعت این طرف و اون طرف می رفتی و دنبال باند و ماده ی ضدعفونی کننده می گشتی.هزار بار هم ازش پرسیدی که چی شده.

 

 

M:محض رضای خدا.

K:بعدش هم در حالی شب قبل از دیشب شیفت بودی ، به من التماس کردی که دیشب رو به جای من بمونی و وقتی که من بهت گفتم تو با این خستگی و چشم های قرمز و پف کرده نمی تونی دیگه شیفت وایسی ، اعتراض کردی که می تونی و یه سری چرت و پرت دیگه سر هم کردی.امروز هم اومدم و دیدم مثل ماتم زده ها هنوز این جایی و نرفتی.

M:چون ساعت کاریمه.

K:دیشب چی؟دیشب هم ساعت کاریت بود؟

M:کاتریییین!

K:فقط سعی دارم که بهت بفهمونم که 48 ساعته نخوابیدی!

M:بس کن.

K:ببینم.این جناب هلمز از دیشب تا الان توی اون اتاق دقیقا داره چی رو زیر میکروسکوپ نگاه می کنه که هنوز تمومی نداره؟چه آزمایشاتی رو انجام می ده که حتی یه لحظه ام از اتاق بیرون نمیاد؟این جا که اتاق آزمایش مخصوصش نیست که هر وقت می خواد میاد این جا و می ره توی اون اتاق و سراغ اون میکروسکوپ کوفتی!

M:کاتریییین!یواش تر.

K:اتفاقا می خوام که بشنوه.

در همین لحظه کاترین از روی صندلی بلند می شود و به سمت در می رود.

M:کاترین می خوای چه کار کنی؟

K:می خوام ازش بپرسم که زنده است یا همون جا خفه شده.

M:نه صبر کن.

مالی هم از روی صندلی بلند می شود و به طرف کاترین می رود و سعی می کند که جلویش را بگیرد.

در همین لحظه جان داخل می شود و با بهت زدگی به درگیری بین مالی و کاترین نگاه می کند.جان برای جلب توجه آن دو سرفه ی کوتاهی می کند.

M:جااان ، از کی این جایی؟

J:همین الان اومدم.فکر کنم شرلوک باید هنوز این جا باشه.

K:بله.از دیشب تا الان از اون اتاق کوفتی جُم نخورده.

J:آمم .... واقعا؟خب می دونید ، اخلاقشه.وقتی داره یه چیزی رو آزمایش می کنه ، بی وققه کار می کنه.یعنی .... چطوری بگم؟خب ، می دونید .... .

K:بسه دیگه.نمی خوام راجع به اخلاق اون چیزی بگی.بیچاره شماها!

کاترین با عصبانیت از اتاق خارج می شود.جان با تعجب ابرو بالا می اندازد و می پرسد:

J:چرا این طوری کرد؟من حرف بدی زدم؟

M:نه.به هیچ وجه.می رم ببینم چی شده.شرلوک تو اتاقه.

و مالی با دست پاچگی به دنبال کاترین از اتاق خارج می شود.جان شانه هایش را بالا می اندازد و به طرف در اتاق می رود.سه تقه به در می زند و داخل می شود.

 

 

شرلوک پشت لپ تاپ نشسته بود و داشت نوشته هایی را می خواند.در یک دستش هم لوله ای از مواد آزمایش که معلوم نبود چه بودند ، قرار داشت.

 

ادامه در ادامه مطلب. (آه این محدودیت تعداد حرف این جا...)

  • شرلوک هلمز

قسمت چهارم - .He finally tells his story

 

قسمت چهارم - .He finally tells his story

(او بالاخره داستانش را می گوید.)

 

Mrs Hudson:از سه شب پیش اومده.ولی چون وقتی اومد تاکید کرد که فعلا نمی خواد کسی رو ببینه ، بهت زنگ نزدم.

J:آره.فکر کنم منظورش از کسی همون من بودم.

Mrs Hudson:آه جان ، اگه تو نبودی ، هیچ وقت نمی تونستم بگم که کسی حتی بهش سر می زنه.

بعد از یک ماه که از مرگ یوروس گذشته بود ، شرلوک به خانه برگشته بود و خانم هادسون سه روز بعد از بازگشت شرلوک بالاخره با جان تماس گرفته بود و خبر بازگشت شرلوک را داده بود.

Mrs Hudson:از وقتی که اومده شب ها می ره روی پشت بوم و زل می زنه به آسمون.حدود سه ساعتی اون جا می مونه و بعدش می ره تو اتاقش و در رو می بنده.در حدی غذا می خوره که فقط زنده بمونه.

 

 

J:زل می زنه به آسمون؟

Mrs Hudson:آره.خیلی نگرانشم.یه شب به من گفت که یکی از ستاره های آسمون کمی از جای قبلیش در آسمون حرکت کرد و بعد خاموش شد.تا این جای حرفش ظاهرا طبیعی به نظر می رسه ولی بعدش ازم پرسید که نظرم در مورد خاموش شدن ستاره ها چیه!ازم پرسید که به نظرم وقتی یه ستاره خاموشه می شه فقط مربوط به تموم شدن عمر ستاره هاست و یا این که نشون دهنده ی مرگ یکی آدم هاست!ازم پرسید که به این که هر انسانی یه ستاره داره و این که زمانی که اون آدم می میره ستاره هم خاموش می شه ، باور دارم یا نه!

جان به فکر فرو رفت.

J:آم ... خانم هادسون.به نظرتون سوال هاش دلیلی هم دارن؟

Mrs Hudson:قبلا که برای هر سوالی که می پرسید ، حتی اگه مسخره هم بود ، یه دلیلی داشت.ولی الان ... آه!نمی دونم!

J:خیله خب.باید باهاش صحبت کنم.

Mrs Hudson:چای بیارم؟

J:نه خانم هادسون.خیلی ممنونم.الان فقط می خوام باهاش صحبت کنم.

Mes Hudson:خیلی نگرانشم جان.سعی کن از این حال و هوا درش بیاری.

J:سعی خودم رو می کنم.

ادامه در ادامه مطلب.

  • شرلوک هلمز